سلام
شعر جدیدم تقدیم به ماه...
شاید به عکس چهره ی مهتاب، خو کنم
عزم سفر به سوی خرابات او کنم
شاید بخواندم به میان نگاه خویش
من هم ز شوق، سینه ی خود زیر و رو کنم
شاید که روزگار خوش جامها رسد
شاید که چشم خویش به شکل سبو کنم
شاید که رَخت روشن مهتاب تن کنم
شاید لباس تیره ی شب را رفو کنم
شاید میان تیرگی آسمان بخت
ردّی ز ماهِ دیده ی خود، جستجو کنم
شاید که بین وصل و فراق و شب و خدا
از عمق جان، سیاهه ی شب، آرزو کنم
آنگاه رو به خاک، خدا را صدا کنم
آنگاه اشک می شوم و های و هو کنم
آنگاه اشک دیده سرازیر می شود
آنگاه با همان، به نمازی، وضو کنم
آنگاه پاک می شوم و خاک می شوم
تا غنچه های خون دل خویش، بو کنم
وقتی که باز همدم تنها شدن شدم
شاید به عکس چهره ی مهتاب خو کنم...
میم و حا...
نظرات شما عزیزان:
سلام 

ساعت15:13---12 ارديبهشت 1390
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهی بیسروسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم
بستهی سلسلهی سلسلهمویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بیسروسامان دارد؟!
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهی بیسروسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!
سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم
بستهی سلسلهی سلسلهمویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بیسروسامان دارد؟!
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
با مطلبی تحت عنوان با احمدی نژد بیعت کرده اید یا رهبر؟ به روز هستم.